ورود-ثبت نام

آدمی اندر جهان هفت رنگ

اقبال لاهوری

جاوید نامه

شماره 1

آدمی اندر جهان هفت رنگ

هر زمان گرم فغان مانند چنگ

آرزوی هم نفس می سوزدش

ناله های دل نواز آموزدش

لیکن این عالم که از آب و گل است

کی توان گفتن که دارای دل است

بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر

آسمان و مهر و مه خاموش و کر

گر چه بر گردون هجوم اختر است

هر یکی از دیگری تنهاتر است

هر یکی مانند ما بیچاره ایست

در فضای نیلگون آواره ایست

کاروان برگ سفر ناکرده ساز

بی کران افلاک و شب ها دیریاز

این جهان صید است و صیادیم ما

یا اسیر رفته از یادیم ما

 

زار نالیدم صدایی برنخاست

هم نفس فرزند آدم را کجاست

 

دیده ام روز جهان چار سوی

آنکه نورش برفروزد کاخ و کوی

از رم سیاره ای او را وجود

نیست الا اینکه گویی رفت و بود

ای خوش آن روزی که از ایام نیست

صبح او را نیمروز و شام نیست

روشن از نورش اگر گردد روان

صوت را چون رنگ دیدن میتوان

غیب ها از تاب او گردد حضور

نوبت او لایزال و بی مرور

 

ای خدا روزی کن آن روزی مرا

وارهان زین روز بی سوزی مرا

 

آیه ی تسخیر اندر شأن کیست؟

این سپهر نیلگون حیران کیست؟

رازدان علم الاسما که بود؟

مست آن ساقی و آن صهبا که بود؟

برگزیدی از همه عالم که را؟

کردی از راز درون محرم که را؟

ای تو را تیری که ما را سینه سفت

حرف ادعونی که گفت و با که گفت؟

روی تو ایمان من قرآن من

جلوه ای داری دریغ از جان من

 

از زیان صد شعاع آفتاب

کم نمی گردد متاع آفتاب

 

عصر حاضر را خرد زنجیر پاست

جان بی تابی که من دارم کجاست؟

عمرها بر خویش می پیچد وجود

تا یکی بی تاب جان آید فرود

گر نرنجی این زمین شوره زار

نیست تخم آرزو را سازگار

از درون این گل بی حاصلی

بس غنیمت دان اگر روید دلی

تو مهی اندر شبستانم گذر

یک زمان بی نوری جانم نگر

 

شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟

برق را از برفتادن باک چیست؟

 

زیستم تا زیستم اندر فراق

وانما آن سوی این نیلی رواق

بسته درها را به رویم باز کن

خاک را با قدسیان همراز کن

آتشی در سینه ی من برفروز

عود را بگذار و هیزم را بسوز

باز بر آتش بنه عود مرا

در جهان آشفته کن دود مرا

آتش پیمانه ی من تیز کن

با تغافل یک نگه آمیز کن

ما تو را جوییم و تو از دیده دور

نی غلط، ما کور و تو اندر حضور

یا گشا این پرده ی اسرار را

یا بگیر این جان بی دیدار را

نخل فکرم ناامید از برگ و بر

یا تبر بفرست یا باد سحر

عقل دادی هم جنونی ده مرا

ره به جذب اندرونی ده مرا

علم در اندیشه می گیرد مقام

عشق را کاشانه قلب لاینام

علم تا از عشق برخوردار نیست

جز تماشاخانه ی افکار نیست

این تماشاخانه سحر سامری است

علم بی روح القدس افسونگری است

بی تجلی مرد دانا ره نبرد

از لگدکوب خیال خویش مرد

بی تجلی زندگی رنجوری است

عقل مهجوری و دین مجبوری است

این جهان کوه و دشت و بحر و بر

ما نظر خواهیم و او گوید خبر

منزلی بخش این دل آواره را

باز ده با ماه این مه پاره را

گر چه از خاکم نروید جز کلام

حرف مهجوری نمی گردد تمام

زیر گردون خویش را یابم غریب

زآن سوی گردون بگو انی قریب

تا مثال مهر و مه گردد غروب

این جهات و این شمال و این جنوب

 

از طلسم دوش و فردا بگذرم

از مه و مهر و ثریا بگذرم

 

تو فروغ جاودان ما چون شرار

یک دو دم داریم و آن هم مستعار

ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیست

رشک بر یزدان برد این بنده کیست

بنده ی آفاق گیر و ناصبور

نی غیاب او را خوش آید نی حضور

آنیم من جاودانی کن مرا

از زمینی آسمانی کن مرا

ضبط در گفتار و کرداری بده

جاده ها پیداست رفتاری بده

آنچه گفتم از جهانی دیگر است

این کتاب از آسمانی دیگر است

بحرم و از من کم آشوبی خطاست

آنکه در قعرم فرو آید کجاست؟

یک جهان بر ساحل من آرمید

از کران غیر از رم موجی ندید

من که نومیدم ز پیران کهن

دارم از روزی که می آید سخن

 

بر جوانان سهل کن حرف مرا

بهرشان پایاب کن ژرف مرا

 

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها