قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار وصال شیرازی

اشعار وصال شیرازی

 

شعر نخست :

گر چه بر من ز عنایت نظری نیست تو را

لیک شادم که نظر بر دگری نیست تو را

ترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگ

ای که از آه ضعیفان خبری نیست تو را

حاش لله که من از پای تو بردارم سر

با من بی سر و پا،گر چه سری نیست تو را

گشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کن

دگر از آه ضعیفان اثری نیست تو را

وه که یک باره وصال از غم هجر تو بسوخت

وز غم سوخته جانان،خبری نیست تو را


 شعر دوم :

داد چشمان تو در کشتن من دست به هم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست به هم

هر یک ابروی تو کافی است پی کشتن من

چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم ؟

شیخ پیمانه شکن،توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شد و کار مرا بست به هم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست به هم

دست بردم که كشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به هم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال

غیر آسودگی و عشق که ننشست به هم


واژگان کلیدی:محمد شفیع بن محمد اسماعیل وصال شیرازی،میرزا شفیع وصال شیرازی،اشعار وصال شیرازی،نمونه شعر وصال شیرازی،شاعر وصال شیرازی،شعرهای وصال شیرازی،شعری از وصال شیرازی،یک شعر از وصال شیرازی،غزل وصال شیرازی،غزلیات وصال شیرازی،غزل های وصال شیرازی،غزلی از وصال شیرازی،وصال شيرازي،اثری از آثار وصال شیرازی،اشعاری از دیوان وصال شیرازی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code