قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار نیکی فیروزکوهی

اشعار نیکی فیروزکوهی

به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

برایش نوشتم:عزیزم برگرد !

برایش نوشتم:حالِ بد،بهانه است

بیا و خرابی‌ دنیای مرا ببین !

نوشتم:نمی ‌‌خواهم بدانم چه اتفاقی‌ افتاده

برایت خواهم گفت از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده .

برایش نوشتم:من انتظار می کشم به سبک خودم

همانی که تو غرور میخوانی‌‌اش و من سکوت .

برایش نوشتم:نگذار سادگی‌ کودکانه من به بلوغ زودرس برسد

نگذار صداقتم زود بمیرد .

برایش نوشتم:کسی‌ این نامه را برایت می نویسد

که هنوز شبیه خودش است

بازگرد تا دیر نشده !

برایش نوشتم:جواب لازم نیست

هنوز حس ما گرم است

برگرد عزیزم

برگرد .


شعر دوم:

باردارِ خاطرات که میشی

‌هوس آغوش هم می ‌زنه به سرت

همه چیز بو میده

آدم‌ها بو میدن،اتاق ها،عکس ها،کافه ها

کوچه‌های بن بست پشتِ درخت ها

حتی نامه‌ها بو میدن

ولی‌ باز هم دلت می‌خواست هنوز کنارت بود

بغلت می‌‌کرد،تو رو می‌‌بوسید

حرف‌های قشنگ بهت میزد

تو یک کوچه ی بن بست ، پشت درخت‌ها بهت نامه می ‌‌داد

توی کافه ، بعد از دو تا فنجون قهوه

قرار دیدار فردا رو می‌‌گذاشت

دلت می‌ خواست همین امروز بر می‌ گشت

تو می ‌‌بخشیدیش

میگفت دوستت دارم

می‌‌گفتی‌ دوستت دارم

بعد دستش رو برای همیشه توی دستت می‌ گذاشت .

ما آدم ها موجودات عجیبی‌ هستیم

نه  درس می گیریم،نه  فراموش می ‌‌کنیم

هر اتفاقی‌ که می‌ خواد بیفته

ما تا آخر عمر عاشق می‌‌ مونیم .


شعر سوم:

سفرهای تنهایی همیشه بهترند

کنارِ یک غریبه می ‌‌نشینی قهوه ات را می‌‌ خوری

سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه می دهی‌ تا وقت بگذرد

به مقصد که رسیدی

کیف و بارانی ات را بر می داری

به غریبه ی کنارت سری تکان می‌‌ دهی‌ و می‌‌ روی

همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن‌ نمی‌ کشی

همین که از دردِ خداحافظی به خود نمی‌‌ پیچی‌

همین که تلخی‌ یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری

همین یعنی‌ سفرت سلامت .


شعر چهارم:

حرفی بزن

نه از گذشته ، كه من از گذشته سیرم

و نه از امروز ، كه حالمان تهی از هر اتفاقی است

خالی از حادثه،خالی .

حرفی بزن !

از ابدیت،از آینده،از آیینه ها

از قله های فتح نشده،از دریای آبی آبی

از بارانی كه خیسمان نكرده

 از چلچراغ های خانه

 از نامه هایی كه هنوز به دستمان نرسیده

 از شعر ، شعرهایی برای دل ما

 از دیدار

 از دوستت دارم هایی كه گفته می شوند

از من هایی كه ما می شوند بگو

از شب های سیاهی كه صبح می شوند

از بهار بعد زمستان

از آخرین روز خشكسالی

از روز های سبز

از آفتاب

آه از افتاب بگو !

حرفی بزن !

چیزی بگو !

از دیروز و امروز نه

از آینده بگو .


شعر پنجم:

در من طلوع كن

در من غروب كن

در من آشیانه بساز

ریشه كن

باور شو

عاشق شو

شاعر شو

شعر بخوان

در من آسمان آبی باش

ابر باش

باران باش

عمق دریا باش

در من مثل یک شهر باش

شلوغ باش

گاهی اگر شد

كوچه ای بن بست باش

شاد باش

بخند، بخند، بخند

و دلت اگر گرفت

سر را بر سینه ام بگذار

به تپش های قلبی گوش كن

كه می خواهد تو در وجودش طلوع كنی

غروب كنی

آشیانه بسازی

شعر بسازی

بباری، بتابی

بخندی، بخندی، بخندی

و گاهی دلت اگر گرفت

سر بر سینه اش بگذاری .


شعر ششم:

عادت کرده ‌ام فاصله‌ ها را

با ثانیه ‌ها اندازه بگیرم

گاهی هوای دلخوشی‌ چه سنگین می شود!

عادت کرده ‌ام چشمانم را به روی انتظار ببندم

خبر نداری  آن قدر آبستن حادثه شده‌ام

که هر آن می ترسم اتفاقی‌ بیفتد

بی‌ آن که دست هایم در دست های تو باشد .

می ترسم لحظه‌ ای که از شوق تو مدهوش می شوم

هنوز بین نگاه ما چند ثانیه‌ ای فاصله باشد .

تو جای من باشی‌

بار سنگین تحمل را کجا زمین می گذاری؟


شعر هفتم:

بیهوده است پی‌ِ خاطرات رفتن

به باغی‌ می رسی‌ لبریز پاییز

به نیمکتی با یک جای خالی

و رهگذری،غروب و تنهایی .‌

 برای نوشتن باید بهانه باشد

مثلِ غروب ماتم زده ی کسل کننده ی یک روزِ تعطیل

یا خاطرات خاک گرفته ی کسی‌

پشتِ سالیانی که با درد گذشت .

 پرسید چرا می‌نویسی خاطراتِ خاک گرفته

وقتی‌ هر روز ، همه را همانطور دست نخورده مرور می کنی‌ ؟

چه باید گفت ؟

هیچکس نمی‌‌داند

آن که رفت غریبه نبود

هیچکس نمی‌‌ داند .


شعر هشتم:

کسی‌ چه می‌داند ؟

شاید فردا روزی یکی‌ شعر‌های مرا برایت خواند

و آن روز،آن روز خوب

خواهی‌ فهمید چه قدر دوستت داشت

چه قدر دل‌ بسته،چه قدر وابسته بود

خواهی‌ فهمید کاری نمی‌توان کرد با هزاران سوال بی‌ جواب

جز انتظار، فقط انتظار، انتظار

خواهی‌ فهمید زمان،عشق را کم نمی کند

زمان طاقت آدم را کم می‌ کند .

یکی‌ شعر‌های مرا برایت می‌خواند

و تو خواهی‌ فهمید هرگز برای بازگشت

برایِ دوست داشتن

برایِ دوباره عاشق شدن دیر نیست .

برمی گردی

و یکی از شعر‌های مرا برایش می خوانی .


شعر نهم:

زیاده خواه نیستم !

جاده‌ ی شمال

یک کلبه ی جنگلی

یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی

کمی‌ هیزم

کمی‌ آتش

مه‌ِ جنگلی‌

کمی‌ تاریکی‌ِ محض

کمی‌ مستی

کمی‌ مهتاب

برای حال بیشتر چند نخ سیگار

و بوی یار و بوی یار و بوی یار .


واژگان کلیدی: اشعار نیکی فیروزکوهی،نمونه شعر نیکی فیروزکوهی،شاعر نیکی فیروزکوهی،شعرهای نیکی فیروزکوهی،شعری از نیکی فیروزکوهی،یک شعر از نیکی فیروزکوهی،شعر نو نیکی فیروزکوهی،بوی یار نیکی فیروزکوهی،عاشقانه های نیکی فیروزکوهی،عکس نیکی فیروزکوهی،زیباترین اشعار نیکی فیروزکوهی،نیکی فیروز کوهی،نيکي فيروزکوهي،متن نیکی فیروزکوهی،متنهای نیکی فیروزکوهی.‌

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code