اشعار علی اطهری کرمانی

اشعار علی اطهری کرمانی
شعر نخست:
باز امشب جلوه بخش جمع مستانم چو شمع
در میان سوز و ساز خویش خندانم چو شمع
رقص مرگ است اینکه می پیچم به خود از تاب درد
کس چه می داند که می سوزد تن و جانم چو شمع
با که گویم درد بی درمان خودرا زآنکه من
در میان جمع تنها و پریشانم چو شمع
اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل
حاصل عشق اند و من این نکته می دانم چو شمع
با خیالش،با نگاهش،با فراقش،با غمش
گاه گریان،گاه سوزان،گاه لرزانم چو شمع
بس که با شب زنده داری های خود خو کرده ام
از نسیم صبحگاهی هم گریزانم چو شمع
گفتمت از سوز و ساز عشق ننشینم ز پای
تا وجودی باشدم بر عهد و پیمانم چو شمع
شعر دوم:
عاشقم ، سوخته ام ، وابگذاريد مرا
لحظه ای با دل شيدا بگذاريد مرا
من در افتاده ام از پا ، دگر ای همسفران
ببُريد از من و تنها بگذاريد مرا
سرنوشت من و دل،بی سر و ساماني بود
به قضا و قدر اينجا بگذاريد مرا
عاقلان ! راه سلامت به شما ارزانی
من که مجنونم و رسوا ، بگذاريد مرا
خسته و کوفته از شور و شر زندگی ام
يک دم آسوده ز غوغا بگذاريد مرا
تلخ کامم که به غمخواری من بنشينيد
شاد از آنم که به غم ها بگذاريد مرا
دل ديوانه ی عاشق ، نشود پند پذير
بهتر آن است به خود وا بگذاريد مرا
نيست کاری به شما مردم فرزانه مرا
وا گذاريد دمی با دل ديوانه مرا
خودپرستی زشما،دوست پرستی ازمن
غم جان است شما راغم جانانه مرا
کاش در آتش حسرت نگذارد چون شمع
آنکه در آتش غم سوخت چو پروانه مرا
گر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگرد
بی نياز از تو کند گردش پيمانه مرا
عاقلان ! عيب من ازباده پرستی نکنيد
عالمی هست دراين گوشه ی ميخانه مرا
هستم ای رهرو هشيار،خدا را مددی
يا به ميخانه رسان يا به درخانه مرا
ياد از آن شب که به ديوانگی ام قهقهه زد
ريخت اين سلسله زلف چو بر شانه مرا
اطهری ! نالم از آن چشم فسونگر حاشا
دل من کرد به ديوانگی افسانه مرا
شعر سوم:
رفتی ولی کجا؟ تو به دل جا گرفته ای
دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای
ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران
دانی کز آب دیده ی من پا گرفته ای؟
خارم به دل فرو مکن ای گل به نیشخند
اکنون که روی سینه ی من جا گرفته ای
ای روشنی دیده، ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟
ترسم به عهد خویش نپایی و بشکنی
این دل که از منش به تمنا گرفته ای
گفتی صبور باش به هجرانم اطهری
آخر تو صبر از دل شیدا گرفته ای
شعر چهارم:
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟
اندر این بحر بلا،ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش !
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
اطهری ! قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
شعر پنجم :
به مهر تو ای ماه زیبا قسم
به چهر تو ای مهر رخشا قسم
به آن سینه ی همچو صبح بهار
به آن زلف چون شام یلدا قسم
به آن شکرین خنده ی نوشبار
به آن دیدگان فریبا قسم
به اشکی که از دیده ی عاشقی
به دامن چکد ژاله آسا قسم
به آهی که از سینه ای سوخته
کشد شعله تا عرش اعلی قسم
به آن دردمندی که نومیدوار
فرو بسته چشم از مداوا قسم
به گم کرده راهی که از کاروان
جدا مانده، افتاده از پا قسم
به خونین جگر لاله ی داغدار
که بنشسته تنها به صحرا قسم
به موجی که از دست ساحل، مدام
خورد سیلی بی محابا قسم
به مهر و به ماه و به چرخ و فلک
به کوه و به دشت و به دریا قسم
به عمری که در آرزویت گذشت
به دیروز و امروز و فردا قسم
به هجران و حرمان و دیوانگی
به عشق و امید و تمنا قسم
به جان های از عاشقی بی قرار
به دل های عشاق شیدا قسم
به آن ناله هایی که پر می کشند
به سوی خدا، نیمه شب ها قسم
به دلدادگانی پریشان چو من
که در کوی یارند رسوا قسم
به آیین طنازی و دلبری
به شیرین و لیلی، به عذرا قسم
به پرهیز و تقوی و زهد و ورع
به ساغر، به مینا، به صهبا قسم
به حور و پریزاد و جن و ملک
به جنت، به آدم، به حوا قسم
به میخانه و مسجد و خانقاه
به دیر و کنشت و کلیسا قسم
به آن آتشین پرتو ایزدی
که تابید بر طور سینا قسم
به هر دین و هر کیش و هر مذهبی
به یحیی، به موسی، به عیسی قسم
اگر می شناسی خداوند را
به ذات خداوند یکتا قسم
که عشقت ز دل رفتنی نیست، نیست
به پروردگار توانا قسم
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی: گزیده بهترین و زیباترین گلچین گزینه سروده های ناب شاعر اهل استان کرمان اثری از آثار علی اطهری کرمانی اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.






زیبا اشعار دلشکسته دردنیای خاکی از اطهری کرمانی مرابه وجداورد