قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار صادق فغانی

اشعار صادق فغانی

 

شعر نخست :

 بر چهره ی تو شرم نمایان شدنی نیست

 هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

 دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجودم

 قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

 ایمان تو بر معجزه ی عشق دروغ است

 فرعون ستم کار ، مسلمان شدنی نیست

 افتاده دل بت شکن معبد چشمت

 درآتش هجری که گلستان شدنی نیست

 ویران نشده خانه ام از سیل غم  تو

 کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

 انگشتر خاتم هم اگر داشته باشی

 دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

 ازخوردن سیب تنت ای دختر شیطان

 این آدم مغرور پشیمان شدنی نیست

 بیهوده چرا منکر چشمان تو باشم

 عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

 این قصه ی تکراری ماه است و پلنگی

 این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست


شعر دوم:

طی کرده به این شوق دلم مرحله ها را

تا با تو فراموش کند مشغله ها را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبله ها را

غمگین مشو از مسئله ی دوری و بگذار

پاسخ بدهد عشق همه مسئله ها را

یادم برود سلسله ی موت ؟ که دیده است

تاریخ فراموش کنـد سلسله ها را

تا از شب چشمان درشتت خبر آرند

شب تا به سحر منتظرم چلچله ها را

چون لنج به گل مانده ی غم  منتظرم تا

آتش بکشد هرم تنت اسکله ها را

تو دزد دلی ، خنجر ابروت گواه است

بگذار به حال خودشان قافله ها را

با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم

اجری بنویسند اگر هروله ها را

تا حوصله ات سر نرود نامه به نامه

در بین غزلهام نوشتم گله ها را

از گیس بلندت گله کردن شده کارم

هرچند که سر برده دگر حوصله ها را

تا شاعر خوبی شوم ای کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصله ها را


شعر سوم :

ای قوس لبت ، قوس قزح را زده طعنه

هرم بدنت بر تب  صحرا زده طعنه

ابریشم دستان به دستم نرسیده است

بر بال و پر دسته ی قوها زده طعنه

شب گمشده در پیچ و خم گیس بلندت

هر تار تو بر صد شب یلدا زده طعنه

لب باز کن ای آنکه لبت با دم گرمش

عمری به دم گرم مسیحا زده طعنه

گیسوت طناب است و تنت چوبه ی دار است

این شیوه حکـومت به مغولها زده طعنه

از آب وفای تو فلک هم نچشیده

کی غیر تو اینگونه به دنیا زده طعنه ؟


شعر چهارم:

هم جا برای اینکه بمانم نبود و نیست

هم موقع سفر چمدانم نبود و نیست

پشت سرم شب سفر آبی نریخته اند

یعنی که هیچ  کس نگرانم نبود و نیست

رفتم و سخت معتقدم عشق لقمه ای است

که  هیچ  وقت قدر دهانم نبود و نیست

گفتند آفتاب تو در پشت ابرهاست

ابری درآسمان جهانم نبود و نیست

انگار هیچ وقت به دنیا نبوده ام

درهیچ جای شهر نشانم نبود و نیست

در دفتر همیشه نو خاطرات من

چیزی برای اینکه بخوانم نبود و نیست

قصدم نوشتن غزل است و نوشته هام

حتی شبیه آن به گمانم نبود و نیست


شعر پنجم :

تا ابد بغض من تب زده کال است عزیز

دیدن گریه ی تمساح محال است عزیز

تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست

قبله ی دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن

بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز

ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن

فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز

ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده

عیب از توست ! ببین ! چشمه زلال است عزیز

دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟

امپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز

چار فصل است دلم ، منتظر پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز


شعر ششم :

از این به بعد اگر بی بهانه گریه کنم

به من نخند و نگو مخفیانه گریه کنم

همان ترانه که با هم به خنده می خواندیم

زمان آن شده با آن ترانه گریه کنم

زمانه خواست که دود از سرم بلند شود

زمانه خواست ته قهوه خانه گریه کنم

تمام عمر به ساز زمانه رقصیدم

بگو چگونه به ساز زمانه گریه کنم؟

تو در مقابل و ایمان و عقل پشت سرم

مرددم چه کنم در میانه گریه کنم؟

تو را فقط برسانم به خانه ات ، خود را

سریعتر برسانم به خانه گریه کنم


واژگان کلیدی:اشعار صادق فغانی،نمونه شعر صادق فغانی،شاعر صادق فغانی،شعرهای صادق فغانی،شعری از صادق فغانی،یک شعر از صادق فغانی،غزل غزلیات غزلهای غزلی از صادق فغانی،صادق فغاني.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code