قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار سیمین بهبهانی

اشعار سیمین بهبهانی

 

شعر نخست:

ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟

وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟

ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای

بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟

ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق

از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟

ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند

مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟

آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟

سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟

ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟

آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو؟

سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان

اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟

صدها گره فتاده به زلف و به کار من

دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟

سیمین !‌ درخت عشق شدی پاک سوختی

اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟


شعر دوم:

نغمه ی روسپی

بده آن قوطی سرخاب مرا

تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش

بده آن روغن ، تا تازه کنم

چهره پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامه ی تنگم که کسان

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم

هوس انگیزی و آشوبگری

به سر و سینه و پستان بخشم

بده آن جام که سرمست شوم

به سیه بختی خود خنده زنم :

 روی این چهره ی ناشاد غمین

چهره یی شاد و فریبنده زنم

وای از آن همنفس دیشب من-

چه روانکاه و توانفرسا بود

لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد :

آنچه پرداخت ، اگر صد می شد

درد ، زان بیشتر آزارم کرد .

پُر کس بی کسم و زین یاران

غمگساری و هواخواهی نیست

لاف دلجویی بسیار زنند

لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست

نه مرا همسر و هم بالینی

که کشد دست وفا بر سر من

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من

آه ، این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید !

وای، ای غم، ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید !

لب من –  ای لب نیرنگ فروش –

بر غمم پرده یی از راز بکش !

تا مرا چند درم بیش دهند

خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش !


شعر سوم

شعری به مناسبت روز جهانی زن

 

شمشیر خویش بر دیوار آویختن نمی خواهم
با خواب ناز جز در گور آمیختن نمی خواهم
شمشیر من همین شعر است، پرکارتر ز هر شمشیر
با این سلاح شیرین کار خون ریختن نمی خواهم
جز حق نمی توانم گفت، گر سر بریدنم باید
سر پیش می نهم وز مرگ پرهیختن نمی خواهم
ای مرد من زنم انسان، بر تارکم به کین توزی
گر تاج خار نگذاری گل ریختن نمی خواهم
با هفت رنگ ابریشم از عشق شال می بافم
این رشته های رنگین را بگسیختن نمی خواهم
هرلحظه آتشی در شهر افروختن نمی یارم
هر روز فتنه ای در دهر انگیختن نمی خواهم
این قافیت سبک تر گیر، جنگ و جنون و جهلت بس
این جمله گر تو می خواهی ای مرد من نمی خواهم.

شعر چهارم:

گفتا که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم


شعر پنجم:

بگذار که درحسرت دیدار بمیرم

درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفادار بمیرم


شعر ششم:

گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو

این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بَخْشَمَت، از بوسه بهتر بَخْشَمَت

اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من

گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده

گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم

جان برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو

امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم

سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو

بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم

در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو


شعر هفتم:

هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم

 امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم

فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان

زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم

 جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم

چندان که به چشمان سیاهت نگرستم

دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را

 در گور نهفتم به عزایش بنشستم

 می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه

پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم

 عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست

 من کشتمش امروز بدین عذر که مستم

در پای کشم از سر آشفتگی وخشم

 روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم


شعر هشتم:

بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم

به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم

به ککل تو نهم چهره و بگریم زار

به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم

شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن

که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم

شوم درخت برومند وسرکشم از بام

که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم

شوم چو برق جهان سوز خشمگین، که مگر

به کوه درد و غمت، سخت، تازیانه کشم

هزار چک دلم شد ز تاب این حسرت

که پنجه در سر زلفت بسان شانه کشم

به چشم، سرمه کشم تا دلت بلرزد سخت

هنر بود که خدنگی براین نشانه کشم

شبی به کلبه ی سیمین، اگر به روز آری

دمار از غم ناسازی زمانه کشم


شعر نهم:

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام

خوار در جولانـْگه  باد خزان افتاده ام

اشک ابرم کاینچنین بر خک ره غلتیده ام

واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام

قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم،رو سیاه

بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام

جای پای رهرو عشقم، مرا نشناخت کس

بر جبین خک، بی نام و نشان افتاده ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم

غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده ام

کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام

پیش راه باد، چون ریگ روان اقتاده ام

شاخه ی سر درهمم، گر بر بلندی خفته ام

جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده ام

استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:

همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام

قطره یی بی رنگ بودم، نور عشق از من گذشت

بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده ام

آه، سیمین، نغمه های سینه سوز عشق را

این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام!


شعر دهم:

چهره ام تازه چو برگ گل ناز است هنوز

نگهم غنچه ی نشکفته ی راز است هنوز

به درنگی دل ما شاد کن، ای چنگی ی عشق!

که بسی نغمه درین پرده ی ساز است هنوز

از من و صحبت من زود چنین دست مدار

که مرا قصه ی جانسوز، دراز است هنوز

دامن از ما مکش، ای دوست! چو خورشید غروب

که به دامان توام دست نیاز است هنوز

سرد مهری مکن، ای شمع فروزان امید!

بوسه ام آتش پرهیز گداز است هنوز

نفسی در بر من باش، که عطر نفسم

چون شمیم گل تر، روح نواز است هنوز

من خداوند وفایم، ز برم روی متاب

ای بسا سر که به خاکم به نماز است هنوز

به سر گیسوی سیمین دل دیوانه ببند

زانکه این سلسله دیوانه نواز است هنوز…


شعر یازدهم:

دل دیوانه ام ای دوست! اگر یار تو می شد،

به خدا، تا دو جهان هست، وفادار تو می شد

دیگران بسته ی زنجیر تو هستند، چه سازم؟

ورنه دانی دل دیوانه گرفتار تو می شد

مژه، می زد به رخ زرد و غمینم رقم خون

تا سخن ساز غمت کلک گهربار تو می شد

من بر آن سینه ی محزون سر خود را ننهادم

که گرانبار ز غم بود و گران، بار تو می شد

به تسلای تو می رفت سخن ها به زبانم

دل بیمار مرا بین که پرستار تو می شد!

خوب شد! خوب شد ای شمع، که پروانه نداری

که غم سوختنش مایه ی آزار تو می شد

همچو خاتم به دهان می شدت انگشت ندامت

گر کسی، ای گهر پک! خریدار تو می شد

تا به آغوش من از تابش خورشید گریزی

کاش یک روز، تنم سایه ی دیوار تو می شد

تا گشایی دل تنگش به سرانگشت نوازش

کاش دلباخته سیمین، گره کار تو می شد!


واژگان کلیدی: اشعار سیمین بهبهانی،نمونه شعر سیمین بهبهانی،شاعر سیمین بهبهانی،شعری از سیمین بهبهانی،یک شعر از سیمین بهبهانی،غزلی از سیمین بهبهانی،غزل سیمین بهبهانی،غزلیات سیمین بهبهانی،غزل های سیمین بهبهانی،شعرهای سیمین بهبهانی،غزل عاشقانه سیمین بهبهانی،چند شعر از سیمین بهبهانی،گلچین اشعار سیمین بهبهانی،گزیده بهترین و زیباترین اشعار سیمین بهبهانی،اشعار ناب سیمین بهبهانی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code