اشعار ایرج صف شکن

اشعار ایرج صف شکن
به این پست امتیاز بدهید

 

شعر نخست:

می خوانیم و

تلمبار می شویم گوشه ای

چون گوشواری

رها شده از یاد

می دانیم و

نمی داند

حجره ای غریب

که به خواندن کتابی

دریغ می شود

و جا می ماند تنها

نگاهِ رهگذر و نقطه ای سیاه

پس چه می ماند

گلی

چیده شده  از نگاه او

آن گاه پرپر شده

در نگاهی دیگر


شعر دوم: 

می خواهم به کف دستی حتی

نامم را در نشان تو بجویم

صدایت را بر می دارم

و خورشید را تکه تکه می کنم و

می دوزم به سرانگشتی

که تو بر ژاکتم بافته ای ،

حیران می شوی

شانه ات می کنم

بغل در بغل و لالایی ات را

می پوشانم بر تن عریان باغچه،

سبز می شوی

می نشینم و پرپر می شوم

حاشیه ی باغچه ای را که تو کاشته ای


شعر سوم:

که می گوید

بادها می مانند و

سپیدارها نه؟

پس انعکاس تو در من

چه گونه

آینه ای می سازد

که از حضور خویش غافلم می کند

و تشنگی

برهان قاطع زبانی می شود

که به خصلت عصایی

در خود تعبیرم می کند

پس باید

چیزی در من نشسته باشد

وقتی تو

بر تارهای بسته ی موهایت

فریاد می زنی:

من

آری من

شکل غریق خویشم

تا تو سپید بمانی .


شعر چهارم:

آدمی ، سنگ تراشِ رویایی باید باشد

رها شده از دهان باد ،

شاید هم که آدمی

خود باران باشد

وقتی

آسمان آبی را نگاه می کند

و کنارِ مهتابی

پر ستاره می شود


 شعر پنجم:

از خویش می پرسم و تو پاسخ می گویی

چیست کف دستانت کاین چنین عباراتی را

چشمک زنان جا می گذاری

و ا هر که می پرسم پاسخی نمی آید؟

نزدیک نشو


واژگان کلیدی: اشعار ایرج صف شکن،نمونه شعر ایرج صف شکن،شاعر ایرج صف شکن،شعرهای ایرج صف شکن،شعری از ایرج صف شکن،یک شعر از ایرج صف شکن،شعر نو ایرج صف شکن،شعر کوتاه ایرج صف شکن.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0