قالب وردپرس افزونه وردپرس

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۳

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 23   صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد . طاقت حفظ آن نداشت ، ماهی برو غالب آمد و دام از دستش درربود و برفت شد غلامی که آب جوی آرد جوی آب آمد و غلام ببرد دام هر …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۲

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 22   مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم . ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خسّت نفس جبلّی در وی همچنان متمکن ، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۱

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 21   بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده ی خدمتکار . شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش در آورد . همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۰

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 20   گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود . یکی از پادشاهان گفتش : همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست ؛ اگر به برخی از آن دستگیری کنی ، چون ارتفاع رسد وفا کرده …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۹

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 19   یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان ، از عمارت دور افتادند تا شب درآمد ، خانه ی دهقانی دیدند . مَلِک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۸

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 18   هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه در آمدم دلتنگ . یکی را دیدم که پای نداشت . …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۷

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 17   همچنین در قاع بسیط ، مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت . بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد . پس به سختی هلاک شد . طایفه‌ای برسیدند و …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۶

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 16   یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت یا لیتَ قبلَ مَنیِتی یوماً اَفوزُ بمُنیتی نهراً تُلاطِمُ رُکبَتی وَ اَظلّ اَملاُ قِربَتی (1) واژگان دشوار : 1-ترجمه : ای کاش یک روز قبل از مرگم هم شده به آرزویم …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۵

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 15   اعرابی را دیدم در حلقه ی جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که : وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۴

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 14   موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده . گفت : ای موسی دعا کن تا خدا عزّوجلّ مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم . موسی دعا کرد و برفت . پس …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۳

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 13 حاتم طایی را گفتند : از تو بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای ؟ گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ؛ پس به گوشه ی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم ، …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۲

0.0 00 سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 12   خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود . درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی …

توضیحات بیشتر »