قالب وردپرس افزونه وردپرس

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۲۰

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 20   قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان : درچشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۹

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 19   یکی را از ملوک عرب ، حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۸

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 18   خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن. گر …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۷

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 17   سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم، پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند : معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۶

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 16   یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی. از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه ی دیواری کردم ، مترقب که …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۵

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 15   یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش . یکی گفتا …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۴

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 14   رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده بی کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۳

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 13   طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده ی او مجاهده می برد و می گفت : این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ! یا غُراب البَین (1) ، یا لیت …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۲

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 12   یکی را از علما پرسیدند که : یکی با ماهرویی است در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت . غالب چنان که عرب گوید : التّمرُ یانعٌ وَ الناطورُ غیرُ مانع (1) . هیچ …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۱

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 11   یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد : ما تَقولُ فی المُرْدِ ؟ گفت : لا خَیرَ فیهِمْ مادامَ اَحَدُهُمْ لطیفاً یَتَخاشَنُ فاذا خَشُنَ یَتَلاطَفُ . یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی . چون …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۰

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 10   در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سرّی داشتم به ‏حکم آنکه حلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبدرِ اذا بَدا .(1) ‎ ‎‏آنکه نبات عارضش آب حیات می خورد ‏در شکرش نگه کند هر که …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۹

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 9   دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده ؛ جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی. باری به لطافتش گفتم : دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست ، …

توضیحات بیشتر »