قالب وردپرس افزونه وردپرس

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۸

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 8   پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟ گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد. گفتند: جوانی بخواه چو مکنت داری. گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟ پِر هفطاثله …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۷

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 7   توانگری بخیل را پسری رنجور بود، نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله ی دور. صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۶

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 6   وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم ، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟ چه خوش گفت زالى به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۵

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 5   جوانی چست ، لطیف ، خندان ، شیرین زبان در حلقه ی عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۴

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 4   روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است. گفت: این …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۳

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 3   مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی، زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شب های دراز …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۲

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 2   پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله‌ها و لطیفه‌ها گفتی؛ باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد. از …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب ششم در ضعف و پیری-حکایت ۱

سعدی-گلستان-باب ششم در ضعف و پیری حکایت 1   با طایفه ی دانشمندان در جامع دمشق بحثى همى کردم که جوانى درآمد و گفت: در این میان کسى هست که زبان پارسى بداند؟ غالب، اشارت به من کردند. گفتمش: خیر است. گفت: پیرى صد و پنجاه ساله در حال نزع …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۲۱

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 21   جوانی پاکباز پاک رو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندران حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر : …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۲۰

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 20   قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهّف بود و پویان و مترصّد و جویان و بر حسب واقعه گویان : درچشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۹

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 19   یکی را از ملوک عرب ، حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده . بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی-حکایت ۱۸

سعدی-گلستان-باب پنجم در عشق و جوانی حکایت 18   خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن. گر …

توضیحات بیشتر »