قالب وردپرس افزونه وردپرس

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۵

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 25   ابلهی را دیدم سَمین ، خلعتی ثَمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر . کسی گفت : سعدی چگونه همی‌بینی این دیبای مُعْلَم برین حیوان لا یعلَمْ ؟گفتم : قد شابه بِالوَری حِمارٌ عِجلاً جَسداً لَهُ …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۴

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 24   دست و پا بریده‌ای هزار پایی بکشت . صاحبدلی برو گذر کرد و گفت : سبحان الله ! با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست چو آید ز پی ، دشمنِ جان ستان …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۳

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 23   صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد . طاقت حفظ آن نداشت ، ماهی برو غالب آمد و دام از دستش درربود و برفت شد غلامی که آب جوی آرد جوی آب آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۲

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 22   مالداری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم . ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خسّت نفس جبلّی در وی همچنان متمکن ، تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۱

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 21   بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده ی خدمتکار . شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش در آورد . همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۲۰

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 20   گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود . یکی از پادشاهان گفتش : همی‌نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست ؛ اگر به برخی از آن دستگیری کنی ، چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۹

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 19   یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان ، از عمارت دور افتادند تا شب درآمد ، خانه ی دهقانی دیدند . مَلِک گفت : شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد . یکی از وزرا گفت : لایق …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۸

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 18   هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم . به جامع کوفه در آمدم دلتنگ . یکی را دیدم که پای نداشت . سپاس نعمت …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۷

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 17   همچنین در قاع بسیط ، مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت . بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد . پس به سختی هلاک شد . طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۶

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 16   یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می‌گفت یا لیتَ قبلَ مَنیِتی یوماً اَفوزُ بمُنیتی نهراً تُلاطِمُ رُکبَتی وَ اَظلّ اَملاُ قِربَتی (1) واژگان دشوار : 1-ترجمه : ای کاش یک روز قبل از مرگم هم شده به آرزویم می رسیدم …

توضیحات بیشتر »

گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت-حکایت ۱۵

سعدی-گلستان-باب سوم در فضیلت قناعت حکایت 15   اعرابی را دیدم در حلقه ی جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که : وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید . هرگز …

توضیحات بیشتر »