قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / شعری از محمدشریف سعیدی

شعری از محمدشریف سعیدی

می کشد مشک پاره را بر دوش با دو چشم همیشه تر حلزون

می رود، رود اشک را بکشد با خودش دور، دورتر حلزون

سبد غم به پشت خود بسته در علفزار می رود خسته

زندگی چیست؟ قوز بالا قوز یک سبد درد بر کمر حلزون

پیشتر زانکه بر سر راهی کفش یک رهگذر له اش بکند

می پرد یک کلاغ از شاخه  تا گریزد کلاغ پر حلزون

تا که پلکی به باغ رویا رفت بیل دهقان رسید و نیمش کرد

با دو نیم نمرده اش غلطان زیر یک گزنه شعله ور حلزون

زیر خورشید داغ گشت کباب، زیرباران به تازیانه عذاب

چه عذابی کشیده از دنیا با همین عمر مختصر حلزون

مثل انگشت پیرکی در آب پشت و رویش تمام چین وچروک

پیرتر می شود در اشک خودش روز صد سال پیرتر حلزون

هیج جا هم نمی رسد اما بام تا شام می رود از خویش

مثل من بین رفتن وماندن عمر را کرده است سر حلزون

زندگی رنج خانه بردوشی است با هزاران عذاب خاموشی است

خسته در راه می برد خوابش، خسته از غربت و سفر حلزون


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلات غزل های غزلی از،محمدشريف سعيدی،اثری از آثار،کشورافغانستان،افغانی،افغان.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code