اشعار غلامحسین اولاد

اشعار غلامحسین اولاد
به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

همین که زلف تو بر باد می­رود کافی­ است

به باد، این همه فریاد می­رود کافی­ است

همین که آب روانِ هزار سرو جوان

به پای شاخه­ی شمشاد می­رود کافی­­ است

نیاز نیست که شیرین شود دهان شکر

اشاره تا که به «فرهاد» می­رود کافی­ است

چه غم که مانده به دستم دل شکسته من

همین که بی  غم و آزاد می­رود کافی­­ است

همیشه مشکل او دل بریدن از من بود

کنون که از ته دل شاد می­رود کافی­ است

برای من که خراب از توام، به لبهایت

همین که “خانه ات آباد” می­رود کافی ا­ست

تمام روز گرفتم به یاد من بودی

شبی که خاطرم از یاد می­رود کافی­ است

نخواستم که چو رفتم به پاکنی بیداد

همین که بشنوم: ای داد می­رود … کافی ا­ست

همین که سر به خودت هم نمی­زنی، اما

سر زبان تو اولاد می­رود کافی ا­ست

 


شعر دوم :

 

خوابیده ام که ماه عبور از تنم کند

یا این شب سیاه عبور از تنم کند

چشم تو را سیاه کشیدم که بعد از این

یک آسمان نگاه عبور از تنم کند

گل کرده است بر لب تو شاخه های نور

بگذار و بگذر آه عبور از تنم کند

ناز تو نور آینه های همیشگی است

ای کاش گاه گاه عبور از تنم کند

در چشم های پاک تو افتاده ام که باز

بارانی از گناه عبور از تنم کند

آن دل که سر به خاک نهاده است و دور نیست

در انتهای راه عبور از تنم کند

تا آفتاب بگذارد سر به شانه ام

از آسمان بخواه عبور از تنم کند

 


شعر سوم :

 

دشنه اندر خاک می کارند و زنبق می شود

گل به گل حلاج فریاد اناالحق می شود

ساز و برگی خوش ز برگ نسترن دارد نسیم

یال و کوپالش بنازم، اسب ابلق می شود

چون سلیمان رخت بر باد صبا افکند گل

زین و برگ اسبها از خون مغرق می شود

میرود آب از سر خورشید در اوج غرور

در دهان ما اگر آهی معلق می شود

این همان تصدیق فریاد است در خاموش خاک

صیحه مان در سینه کرکس مصدق می شود

گاهی از شب می توان پرسید احوال سحر

گرگ و میش، آیینه ی صبح مروق می شود

کومه ما پاپتیها گر بگردد روزگار

دور دیگر غبطه قصر خورنق می شود

تشنگی را با پر پرواز بر لب دوختند

قسمت سیب گلو شمشیر ناحق می شود

آتش از بال خروس و سیخ از منقار جغد

بوی نان تازه آخر کفر مطلق می شود

ماه را باید دو قسمت کرد در هر آستین

تا نپنداری که بی حکمت قمر، شق می شود

پیرهن چاکان قلندر وار یا هو می کشند

دوش ما دریادلان از موج ازرق می شود

 


شعر چهارم :

 

تازه چون آتش نارنج گل انداخته‌ام

“تا به امید غزالی غزلی ساخته‌ام”

هدیه از رانِ ملخ سوی سلیمان بُردم

آب اندر دهن مورچه انداخته‌ام

با سرِ سبز به سرْ وقتِ زبان آمده‌ام

یله دَر عشق قماری زده و باخته‌ام

خانه‌های گِلی از مشرق میدان پیداست

غرق در اسلحه بر اسب کهر تاخته‌ام

گرهی نیست که در کار دل تنگم نیست

تا شود کار مساعد به تو پرداخته‌ام

هله برخیز که خون پرده به چشمم آورد

بر گلو نعره‌زنان تیغ دو سر آخته‌ام

قرعه‌ی عشق به نام دل اندیش زدند

بیرق حافظ شیراز برافراخته‌ام

 


شعر پنجم :

 

نمی‌گیرد کسی دستِ دلِ پیری که من دارم

تماشائی‌ست برپا، مُشت زنجیری که من دارم

چه ترسی دارد از آهی که همچون موج می‌توفد

درون سینه دریاسان دلِ شیری که من دارم؟

چرا باید مدارا کرد با دندان تیغی که

گره افکنده در بُغض گلوگیری که من دارم؟

کجی را در نگاهش همچو ابرو می‌توانی دید

بترس از چشم خون‌آلوده شمشیری که من دارم

به قلبم می‌نشیند، بوم رنگ عشق را نازم

خطا هرگز نخواهد کرد این تیری که من دارم

من آن مهرِ گیاهم سبز، سرشار از حکایت‌ها

که ورجاوند خواهد ماند تأثیری که من دارم

به سر، فرهاد وارش می‌توانم کاشت، شاید سبز

شود این تیشه،شیرین‌تر  ز تدبیری که من دارم

نگاهم راه را بر آسمانِ آبی شیراز می‌بندد

چه باید کرد با این چَشمِ دلِ سیری که من دارم؟

غزل‌های مرا امروز حافظ وار می‌خوانند

که دارد در جهان طبع جهانگیری که من دارم؟


واژگان کلیدی:اشعار غلامحسن اولاد،نمونه شعر غلامحسن اولاد،شاعر غلامحسن اولاد،شعرهای غلامحسن اولاد،شعری از غلامحسن اولاد،یک شعر از غلامحسن اولاد،غزل غلامحسن اولاد،غزلیات غلامحسن اولاد،غزل های غلامحسن اولاد،غزلی از غلامحسن اولاد،غلام حسن اولاد،غلامحسن اولاد متخلص به م.اندیش،شاعر شهر شیراز،شاعر شیرازی.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0