یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر

یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
به این پست امتیاز بدهید

مولانا-غزل-شماره 1027

 

یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر

در قلعه ی بی‌خویشی بگریز هلا زوتر

تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی

شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر

گاو سیه شب را قربان سحر کردند

موذن پی این گوید کالله هو الاکبر

آورد برون گردون از زیر لگن شمعی

کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر

خورشید گر از اول بیمارصفت باشد

هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر

ای چشم که پردردی در سایه ی او بنشین

زنهار در این حالت در چهره ی او بنگر

آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد

بس نور که بفشاند او از سر این منبر

شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری

کو  روی نپوشاند زان پس که برآرد سر

شمس الحق تبریزی در آینه ی صافت

گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0