تومان۵۲۵,۰۰۰

تومان۳۴۰,۰۰۰

تومان۱۲۰,۰۰۰

تومان۲۸۰,۰۰۰

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر

مولانا-غزل-شماره 1016 

 

انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر

انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر

باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر

جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر

شمشیرها جوشن شود ویرانه‌ها گلشن شود

چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر

ای قهر بی‌دندان شده وی لطف صد چندان شده

جان و جهان خندان شده چون داد جان‌ها را ظفر

هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا

بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر

نگذاشت شیر بیشه‌ای از هست ما یک ریشه‌ای

الا که نیم اندیشه‌ای در روز و شب هجران شمر

ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه

کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر

از عشق آن سلطان من وآن دارو و درمان من

کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر

ان کان عیشا قد هجر واختل عقلی من سهر

والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر

من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش

او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر

آه از دعا بی‌سامعی جرم و گنه بی‌شافعی

درد و الم بی‌نافعی رویم چو زر بی‌سیمبر

کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من

مستطرب و خوش خفته من در سایه‌های آن شجر

تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود

که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر

ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا

مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها