گفت کسی خواجه سنایی بمرد

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
به این پست امتیاز بدهید

مولانا-غزل-شماره 1007

 

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاری ست خرد

قالب خاکی به زمین باز داد

روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست

آب حیاتش به در آمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن

هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت

چونک اجل خوشه ی تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب

جان شده را مرده نباید شمرد

مغز تو نغزست مگر پوست مرد

مغز نمیرد مگرش دوست برد

پوست بهل دست در آن مغز زن

یا بشنو قصه ی آن ترک و کرد

کرد پی دزدی انبان ترک

خرقه بپوشید و سر و مو سترد

.....
  • امین پیرانی
  • هیچ
  • 45 views
  • ۲۷ مهر ۹۷
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0