
صائب تبریزی- غزل شماره 855
دید ز خون دلم لاله ستان خاک را
آبلۀ دل شکست شیشۀ افلاک را
لاله و گل خون کنند بر سر هر شبنمی
گر به گلستان بری روی عرقناک را
تا لب ساغر رسید بر لب و دندان او
سر به ثریّا رسید سلسلۀ تاک را
بر دل آیینه ابر سایۀ دشمن بود
غوطه به خون می دهد باده دل پاک را
این سرِ خونین کیست، کز نفس آتشین
چشمۀ خورشید کرد حلقۀ فتراک را
حسن خداداد را مرتبۀ دیگرست
باده چه مستی دهد جان طربناک را؟
روزن هر خانه ای در خور وسعت بود
دیدۀ دل روزن است خانۀ افلاک را
من کیم و کیستم تا سر سوداییم
داغ گذارد به دل لالۀ فتراک را
گوهر شهوار را مهرۀ گل نشمرد
هر که ز صائب شنید این غزل پاک را