
صائب تبریزی- غزل شماره 849
دل زهر نقش گشته ساده مرا
دو جهان از نظر فتاده مرا
زه نگیرد کمان پر زورم
نکشد عقل در قلاده مرا
تا چو مجنون شوم بیابانگرد
می گزد همچو مار، جاده مرا
صبر در مهد خاک چون طفلان
دست بر روی هم نهاده مرا
چون گهر قانعم به قطرۀ خویش
نیست اندیشۀ زیاده مرا
می دهد بی طلب مرا روزی
آن که کرده است بی اراده مرا
صد گره در دلم فتد چو صدف
یک گره گر شود گشاده مرا
تا به روی تو چشمم افتاده است
آفتاب از نظر فتاده مرا
شد ز مستی کمان سخت فلک
سست در قبضه چون کباده مرا
چون کدو نیست شیشه در بارم
نکند خُرد، زورِ باده مرا
نه چنان بر سخن سوارم من
که توان ساختن پیاده مرا
تختۀ مشقِ نقشها کرده است
همچو آیینه، لوح ساده مرا
هر قدر بیش باده می نوشم
می شود تشنگی زیاده مرا
بیخودی همچو چشم قربانی
کرده آسوده از اراده مرا
باز می آورد ز مستی عشق
همچو آب خمار، باده مرا
مانعِ سیر و دور شد صائب
صافیِ آبِ ایستاده مرا