دلگیر کند غنچۀ من صبح وطن را

صائب تبریزی- غزل شماره 812

دلگیر کند غنچۀ من صبح وطن را

در خاک کند کلفت من سرو چمن را

یوسف نه متاعی است که در چاه بماند

از دیدۀ بدخواه چه پرواست سخن را؟

از داغ ملامت جگر ما نهراسد

از چشم سهیل است چه اندیشه یمن را؟

زودا که شود برگ نشاطش کف افسوس

باغی که دهد راه سخن زاغ و زغن را

آن سرمه که من از نفس سوخته دارم

در بیضه نفس گیر کند مرغ چمن را

چون شمع به تدریج ازین خرقه برون آی

مگذار به شمشیر اجل کار بدن را

بی خون جگر، معنی رنگین ندهد روی

چون نافه بریدند به خون، ناف سخن را

مشتاق ترا مرگ عنانگیر نگردد

شوق تو کند جامۀ احرام، کفن را

بر مسند عزّت به غریبی چو نشینی

از یاد مبر چشم براهان وطن را

آزاده روان تشنۀ اسباب هلاکند

بیتابی منصور دهد تاب رسن را

یک بار هم از چهرۀ جان گرد بیفشان

تا چند توان داد صفا، خانۀ تن را؟

صائب چه خیال است شود همچو نظیری؟

عرفی به نظیری نرسانید سخن را

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها