
صائب تبریزی- غزل شماره 701
دیوانه کرد سبزۀ خطّت بهار را
در خاک و خون کشید رخت لاله زار را
هر موی دلفریب تو شیرازۀ دلی است
متراش زینهار خط مشکبار را
مگذر ز حسن تُرک که در گوشمال دل
دست دگر بوَد کمر بهله دار را
دست حنایی تو ز نیرنگ دلبری
یکدست کرد حسن خزان و بهار را
سنگ یَدَه است مهرۀ گهوارۀ یتیم
جز گریه کار نیست دل داغدار را
چون شوق پای در جگر سنگ بفشرد
با کبک هم خرام کند کوهسار را
صائب حریف سیلی باد خزان نه ای
پیش از خزان ز خود بفشان برگ و بار را