شعری از سعید صاحب علم - ادبستان شعر پارسی ❤️

شعری از سعید صاحب علم

شعری از سعید صاحب علم

شعری از سعید صاحب علم


 

گمانم عاشقی هم مثل من خون جگر خورده

تو سنگی را رها کردی که بر این بال و پر خورده

خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد

کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده

نمی­دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر

درختی را تجسم کن که از هر سو تبر خورده

غم­ انگیزم، دلم چون کودکی ناشی ا­ست در بازی

که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده

شبیه پوشه ­ای در دست مردی گیج و مبهوتم

به خاک افتاده­ ام، در راه او بر صد نفر خورده

هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی­ است

که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤