قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار حامد نیازی

اشعار حامد نیازی

 

شعر نخست :

 

اقرار می‌کنم

آغاز تنهایی من اولین کلام تو بود

همان دوستت دارم معروف

و آغاز ویرانی‌ام

حادثه‌ی آغوشت

که چون دانه‌های تسبیحی نخ بریده

جهانم از هم پاشید .

اقرار می‌کنم

در رویایم هم دیگر سرابی

زیرا مانند هر شب

ساعت آمدن صبح را به شب اشتباه می‌گویی .

اقرار می‌کنم

نام تو را عشق نوشتم

ولی مرگ خوانده می‌شوی .

اعتراف می‌کنم عاشق بودم

چونان بی‌گناهی که

به دست خویش طناب دار خود را می‌بافد .

 


شعر دوم :

 

به دیدارم بیا

و برایم دستهایت را سوغات بیاور

تا پس از این معجزه

پاییز را به جهنم بسپارم

که عشق از هر آتشی سوزان‌‌ تر‌ خواهد بود .

به دیدارم بیا

و برایم خدا را هدیه بیاور

تا پس از این حادثه

خدا به من ، به تو و به ما ایمان بیاورد

که عشق می تواند

گاهی در یک‌ عصر پاییزی

از دست های من

که خفته اند در‌ جیب های تو

به جهان نازل شود .

 


شعر سوم :

 

امشب

با خیال تو در این پیراهن هم آغوشم .

به خدا نوشتم :

نسیم نوزد

ماه تاب‌ نتابد

ستاره ها ندرخشند

مرغ سحر نخواند

چشمه نجوشد

و یاس های باغچه عطر نیفشانند .

به خدا نوشتم :

صدای پایش در کوچه نپیچد

خورشید راه فردا را‌ گم ‌کند

و جهان بایستد از حرکت .

خدا پاسخ داد :

تو پنجره را برایم باز بگذار

تا خلقت عشق را تماشا‌ کنم

باقی اش با من

امشب با خیال تو

در این ‌پیراهن عشق را خلق میکنم

باقی اش با خدا .

 


شعر چهارم :

 

عاشق که باشی

دست خیالش را می‌گیری ، می‌بری شهر را ببیند .

عاشق که باشی

خاطره‌هایش را می‌ریزی توی جیب‌هایت

هر چند دقیقه یکی‌شان را می‌چشی .

عاشق که باشی

مزه‌ی خاطره‌هایت شور است .

عاشق که باشی

همیشه پاییز است .

عاشق که باشی

دنیایت سفید است و سیاه .

عاشق که باشی

راستی عاشقی ؟

 


شعر پنجم :

 

می گویم دوستت دارم

طوری نگاهم کن

گویی خدا

بنده ای را وقت عبادت می نگرد

همان قدر عاشقانه ، همان قدر مهربان

لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم

چون عاشقی که

وقتِ باران به آسمان چشم دوخته

همان قدر با لذت ، همان قدر پر آرزو

دستم را بگیر و بگو دوستم داری

طوری که خدا در آینه بنگرد و به خویش‌ بگوید

دو نفر آفریدن این ها از ابتدا اشتباه بود

 


شعر ششم :

 

تو را خواستن

چشم می خواهد ، دارم

لب می خواهد ، دارم

دست می خواهد ، دارم

پا هم می خواهد ، که دارم .!

تو را خواستن

بوسیدن می خواهد ، بلدم

آغوش گرفتن می خواهد ، بلدم

عاشقی هم می خواهد ، که بلدم .

خودت نگاهم کن

که نخواستنت

شجاعت خواست ، نداشتم

منطق خواست ، نداشتم

عقل هم خواست ، که نداشتم .

دارو ندارم به هم ریخته

چه دارم ؟ چه ندارم ؟

کاش از خواب بیدار شوی

بیایی و ببینی میان این برگه ها

وسط حساب کتاب ها درحال گم شدنم

بی هوا ببوسی ام و بگویی دار و ندارت منم !

بگو

حساب و کتاب فقط حساب کتاب بوسه هایمان

باقی اش را شعر کن .

 


شعر هفتم :

 

از من چه خبر ؟

آن من که مدتهاست در تو گم است

آن من که نفس می کشی ، هوا برش می دارد

پلک می زنی ، ذوق می کند

و می خندی ، عاشقت می شود .

چه خبر از من ؟

آن من که از تو دل نمی کند

آن من که با دنیا می جنگد

یک تار مو از تو کم نشود

آن من که آن قدر عاشق است

از آغوشت بیرون نمی آید

دوست داشتنی جانم

اگر دیر کردم برای من شعر بخوان

دوستش داشته باش

ببوس و نوازشش کن

دلخوشی من تویی

من تو را خیلی دوست دارد

که ماند و با من نیامد .

 


شعر هشتم :

 

احساسم به تو را چه بنامم ؟

دوست داشتن ؟

عشق ؟

نیاز ؟

یا …

نمیدانم

نمیدانم

وقتی مجال معنا نمی دهد عطر تنت

با چشمهایت به لبهام بیاموز کلمات را

بگو حسی که دارم نامش چیست ؟

بگذار چیزی بگویم

که هیچ زنی نشنیده باشد

گونه ای ابراز کنم

که در کلام هیچ مردی نگنجد

پس چشم هایت را ببند

تا پلک هایت را ببوسم و آرام بگویم

به تو حس یک شعر را دارم به شاعرش

حالا مرا با انگشتانت بنویس

با لبهات بخوان و با چشمانت از بر کن

من شعر توام !

 


شعر نهم :

 

بگذار دست هایت صورتم را ببوسند

و روی چشم هایم خوابشان ببرد .

بگذار صدایت بزنم

عزیزم

عمرم

جانم

و به عشقم که رسیدم

لبخند بزنی و با شیطنت بروی توی لباسم قایم شوی .

بگذار از ترس پیدا نکردنت بغض کنم و ببارم

تا خدایی که بلد نیست بازی مان را

به خاطر من ساعت ها دنبالت بگردد

بگذار سر به سرش بگذاریم و بخندیم

تا با مهربانی از خوشی مان ذوق کند .

بگذار عاشق باشیم دیوانگی کنیم

خدا عاشق های دیوانه را خیلی دوست دارد !

 


شعر دهم :

 

کاش می‌گفتی

چقدر باران را دوست داری

تا جیب هایم را‌ پر از ابر‌ کنم

یا چقدر باغچه را

تا در دست هایم‌ گل بکارم .

کاش می‌گفتی چقدر دریا را دوست داری

تا پشت‌ پلک هایم ساحل بسازم

یا چقدر کوه را

تا روی شانه هایم بنشانمش .

کاش می‌گفتی چقدر دشت را دوست داری

تا در سینه ام میهمانش کنم

یا چقدر ‌پاییز را

تا مدام از عشق بگویم .

کاش می گفتی چقدر شعر دوست داری

تا بگویم من هم دوستت دارم .


واژگان کلیدی : اشعار حامد نیازی،نمونه شعر حامد نیازی،شاعر حامد نیازی،شعرهای حامد نیازی،شعری از حامد نیازی،یک شعر از حامد نیازی،شعر نو حامد نیازی،حامد نیازی پاییز،حامد نیازی باران،حامد نيازي،حامد نیازی متن کوتاه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code