قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار فرخی یزدی

اشعار فرخی یزدی

 

شعر نخست:

زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفت

مشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت

جغد غم هم در دل ناشاد ما ساکن نشد

آمد و این بوم را یكباره ويران کرد و رفت

جانشین جم نشد اهریمن از جادوگری

چند روزی تکیه بر تخت سلیمان کرد و رفت

پیش مردم آشکارا چون مرا دیوانه ساخت

روی خود را آن پری از دیده پنهان کرد و رفت

وانکرد از کار دل چون ع‍‍‍قده،باد مشکبوی

گردشی در چین آن زلف پریشان کرد و رفت

پیش از اینها در مسلمانی خدایی داشتم

بت پرستم آن نگار نامسلمان کرد و رفت

با رمیدن های وحشی آمد آن رعنا غزال

فرخی را با غزل سازی غزلخوان کرد و رفت


شعر دوم:

آن زمان که  بنهادم  سر به پای آزادی

دست خود ز جان  شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن  وصالش  را

می دوم  به پای  سر در قفای آزادی

در محیط طوفانزای،ماهرانه در جنگ است

 نا خدای استبداد با خدای آزادی

دامن محبت را گز کنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن  پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می کند دراین محفل

دل  نثار استقلال جان فدای آزادی


شعر سوم:

گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من است

لیک دیوانه تر از من،دل شیدای من است

آخر از راه دل و دیده سرآرد بیرون

نیش آن خار که از دست تو در پای من است

رخت بربست ز دلشادی و هنگام وداع

با غمت گفت که:یا جای تو یا جای من است!

جامه ای را که به خون رنگ نمودم امروز

برجفا کاری تو شاهدِ فردایِ من است

سرتسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود

با همه جور و ستم،همت والای من است

دل تماشایی تو،دیده  تماشایی دل

من به فکر دل و خلقی به تماشای من است

آن که در راه طلب خسته نگردد هرگز

پای پر آبله بادیه پیمای من است


شعر چهارم:

گلرنگ شد در و دشت ، از اشکباری ما

چون غير خون نبارد ، ابر بهاری ما

با صد هزار دیده ، چشم چمن ندیده

در گلستان گیتی ، مرغی به خواری ما

بی خانمان و مسکین ، بدبخت و زار و غمگین

خوب اعتبار دارد ، بی اعتباری ما

اين پرده ها اگر شد ، چون سينه پاره دانی

دل پرده پرده خون است ، از پرده داری ما

یک دسته منفعت جو ، با مشتی اهرمن خو

با هم قرار دادند ، بر بی قراری ما

گوش سخن شنو نيست ، روی زمین و گر نه

تا آسمان رسیده است ، گلبانگ زاری ما

بی مهر روی آن مه ، شب تا سحر نشد کم

اختر شماری دل ، شب زنده داری ما

بس در مقام جانان ، چون بنده جان فشاندیم

در عشق شد مسلم ، پروردگاری ما

از فر فقر داديم ، فرمان به باد و آتش

اسباب آبرو شد ، این خاكساری ما

در این دیار باری ، ای کاش بود یاری

کز روی غمگساری ، آید به یاری ما


شعر پنجم:

هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود

كارِ من سودازده ، دیوانه گری بود

پرواز به مرغان چمن خوش كه درین دام

فریاد من از حسرت بی بال و پری بود

گر اینهمه وارسته و آزاد نبودم

چون سرو ، چرا بهره ی من بی ثمری بود

روزیكه ز عشق تو شدم بی خبر از خویش

دیدم كه خبرها همه از بی خبری بود

بی تابش مهر رُخت ای ماه دل افروز

یاقوت صفت ، قسمت ما خون جگری بود

دردا ، كه پرستاری بیمار غم عشق

شبها همه در عهده ی آه سحری بود


شعر ششم:

هر لحظه مزن در که در این خانه کسی نیست

بیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست

شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند

شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست

آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش

کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست

دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما

آنروز که دیگر ز حیاتش نفسی نیست

با بودن مجلس بود آزادی ما محو

چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست

گر موجد گندم بود از چیست که زارع

از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست

هر سر به هوای سر و سامانی ما را

در دل به جز آزادی ایران هوسی نیست

تازند و بَرند اهل جهان گوی تمدن

ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست

در راه طلب فرخی ار خسته نگردید

دانست که تا منزل مقصود بسی نیست


شعر هفتم :

در کف مردانگی شمشیر می باید گرفت

حق خود را از دهان شیر می باید گرفت

حق دهقان را اگر ملاک مالک گشته است

از کف اش بی آفت تاخیر می باید گرفت

پیر و برنا در حقیقت چون خطاکاریم ما

خرده بر کار جوان و پیر می باید گرفت

بهر مشتی سیر تا کی یک جهانی گرسنه

انتقام گرسنه از سیر می باید گرفت

فرخی را چونکه سودای جنون دیوانه کرد

بی تعقل حلقه زنجیر می باید گرفت


شعر هشتم : 

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

وین قدر زنده بمانم که زجان سیر شوم

آسمانا ز ره مهر مرا زود بکش

که اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم

جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف

چون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم

میر میراث خوران هم نشوم تا گویم

مردم از جور بمیرند که من میر شوم

منم آن کشتی طوفانی دریای وجود

که ز امواج سیاست ز بر و زیر شوم

گوشه گیری اگرم از اثر اندازد به

که من از راه خطا صاحب تاثیر شوم

پیش دشمن سپر افکندن من هست محال

در ره دوست گر آماجگه تیر شوم

غم مخور ای دل دیوانه که از فیض جنون

چون تو من هم پس از این لایق زنجیر شوم

شهره شهرم و شهریه نگیرم چون شیخ

که بر شحنه و شه کوچک و تحقیر شوم

کار در دوره ما جرم بود یا تقصیر

فرخی بهر چه من عامل تقصیر شوم


واژگان کلیدی: میرزا محمد فرخی یزدی،اشعار فرخی یزدی،نمونه شعر فرخی یزدی،شاعر فرخی یزدی،شعرهای فرخی یزدی،شعری از فرخی یزدی،یک شعر از فرخی یزدی،غزلی از فرخی یزدی،غزل فرخی یزدی،غزلیات فرخی یزدی،غزل های فرخی یزدی،گزیده و گلچین بهترین زیباترین و معروفترین اشعار فرخی یزدی،گزینه اشعار ناب فرخی یزدی،اشعار سیاسی فرخی یزدی،اثری از آثار فرخی یزدی،محمد فرخی یزدی،اشعاری از دیوان فرخی یزدی،ترسم اي مرگ نيايي،چند شعر از فرخی یزدی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code