در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم های

قصاب کاشانی – غزل شماره 303

در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم های

عشق آمده و ریخته دل بر سر هم های

تا چند توان ریخت سرشک از مژه بر دل

فرداست که ویران شده این خانه ز نم های

بر خویشتن از شوق کنم پاره کفن را

گر بر سر خاکم نهی از لطف قدم های

چون سبحه ی بگسسته فرو ریخته صد دل

تا زلف تو را شانه جدا کرد ز هم های

زین عمر تماشای تو چون سیر توان کرد

فریاد از این خرج پر و مایه ی کم های

آشفته‌تر از باد گذشتیم و نکردیم

در کوی تو خاکی به سر خویش ز غم های

از دیده نگه بر خم ابروش کن ای دل

زنهار مپرهیز از این تیغ دو دم های

رخسار تو آسان نتوان دید از اندام

گردیده حیا پرده ی فانوس حرم های

قصاب بود نامه ی قتل تو حذر کن

زآن خط که لبش کرده دگر تازه رقم های

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها