خانۀ دل به صفا از نظر بسته بود

صائب تبریزی- غزل شماره 3563

خانۀ دل به صفا از نظر بسته بود

فیض در کعبه مجاور ز در بسته بود

نیست آزاده روان را غم اسباب سفر

توشه و راحلۀ ما کمر بسته بود

دیده بربند چو بادام درین باغ که مغز

یکی از پردگیان نظر بسته بود

جز دل من که ز عزلت گرهش باز شود

نیست قفلی که کلیدش ز در بسته بود

شود از مهر خموشی دل خامُش گویا

جوش می در جگر خُم ز سر بسته بود

معنی از لفظ متین قدر و بها می گیرد

قیمت آب فزون در گهر بسته بود

قرب اگر می طلبی پاس نظر دار که باز

بر سر دست شهان از نظر بسته بود

نبرد آب گهر تشنگی از سوختگان

سایلان را چه گشایش ز در بسته بود؟

چرب نرمی دل شیرین دهنان سازد نرم

شیر را حکم روان بر شکر بسته بود

بلبل از خردۀ افسردۀ گل در نگرفت

عشق را دوزخ نقد از شرر بسته بود

هرکه را سیر مقامات بود در خاطر

به که پیوسته چو نی با کمر بسته بود

تا شوی راست، ز خود بار علایق بفشان

که دو تا قامت شاخ از ثمر بسته بود

قسمت ما سخن سخت شد از روی گشاد

سنگ هرچند سزاوار در بسته بود

غنچه خسبی است به گل راهنما بلبل را

فتح ما در گره بال و پر بسته بود

فیض در غنچۀ مستور ز گل بیشترست

صائب از حلقه بگوشان در بسته بود

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها