دل ارباب تنعّم ز نوا می افتد

صائب تبریزی- غزل شماره 3248

دل ارباب تنعّم ز نوا می افتد

جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد

با توکل سفری شو که درین راه، به چاه

هرکه از دست نینداخت عصا می افتد

می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس

کری و کوری و لنگی به گدا می افتد

دایم از عیش دو بالاست چراغش روشن

دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد

آبرو در گره گوشۀ عزلت بسته است

یوسف از چَه چو برآید ز بها می افتد

دل ازان زلف به دام خط مشکین افتاد

از بلا هرکه گریزد به بلا می افتد

می چکد خون ز نوای جرس امروز به خاک

تا ازین قافله دیگر که جدا می افتد؟

آن غیورم که گر از حق طلبم حاجت خویش

بر زبانم گره از شرم و حیا می افتد

روی پوشیده ز آیینۀ ما می گذرد

آفتابی که فروغش همه جا می افتد

سرم از مغز تهی گشت، همانا کامروز

بر سرم سایۀ اقبال هما می افتد

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون

آخر این سلسله بر گردن ما می افتد!

از نفس تیره شود آینه صائب هرچند

نیست چون همنفسی دل ز جلا می افتد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها