اگر ته جرعۀ خود یار بر خاک من افشاند

صائب تبریزی- غزل شماره 3160

اگر ته جرعۀ خود یار بر خاک من افشاند

غبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند

مگر بیطاقتیها بال پروازم شود، ورنه

که را دارم که مشت خار من در گلخن افشاند؟

دماغ گل پریشانتر شود از نالۀ بلبل

عبیر زلف او را گر صبا بر گلشن افشاند

کسی از رشتۀ سر درگم من آگهی دارد

که شب از خار خار دل به بستر سوزن افشاند

به افشاندن غبار من نرفت از دامن پاکش

گهر گرد یتیمی را چسان از دامن افشاند؟

اسیر عشق را از عشق آزادی نمی باشد

چه امکان دارد از خود برگ نخل ایمن افشاند؟

زهی خجلت زلیخا را که یوسف در حریم او

غبار دیدۀ یعقوب بر پیراهن افشاند

ز سودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائب

که موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها