قدح لبریز چون شد از شراب ناب می لرزد

صائب تبریزی- غزل شماره 3020

قدح لبریز چون شد از شراب ناب می لرزد

به قدر آب بر خود گوهر سیراب می لرزد

چنان از شور چشمان بر صفای وقت می لرزم

که بر آیینه های صیقلی سیماب می لرزد

نیفکنده است پیری خواجه را این رعشه بر اعضا

که از دلبستگیها بر سر اسباب می لرزد

نلرزد هیچ کس بر دولت بیدار در عالم

به عنوانی که دل بر دیدۀ بیخواب می لرزد

چه شد گر عشق را بر عاشقان دل مهربان باشد؟

که بر هر ذره ای خورشید عالمتاب می لرزد

ز عریانی عرق می ریزد از درویش صاحبدل

توانگر در سمور و قاقم و سنجاب می لرزد

مباد از تنگ چشمان عقده در کار کسی افتد

ز طوفان بیش بر خود کشتی از گرداب می لرزد

سراپا دست شو چون سرو در تسکین ما ناصح

که هر عضوی ز عاشق چون دل بیتاب می لرزد

نه در بتخانه ها ناقوس بیتاب است از ان کافر

دل قندیل هم در سینۀ محراب می لرزد

مکن در بزم وصل از بیقراری منع من صائب

که از برق تجلی کوه چون سیماب می لرزد

 

 

 

 

 

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها