زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابی

خواجوی کرمانی – غزل شماره 899

زهی اشکم ز شوق لعل میگون تو عنّابی

مرا دریاب و آب چشم خون افشان که دُریابی

تو گویی لعبت چشمم برون خواهد شد از خانه

که بر نیل و نمک پوشد قبای موج سیمابی

اگر عنّاب دفع خون کند از روی خاصیّت

کنارم از چه رو گردد ز خون دیده عنّابی

ز شوق سیب سیمینت سرشکم بر رخ چون زر

بدان ماند که در آبان نشنید ژاله بر آبی

چرا هر لحظه چون طاووس در بوم دگر گردی

چرا هر روز چون خورشید بر بامی دگر تابی

تو را ای نرگس دلبر چو عین فتنه می بینم

چگونه فتنه بیدارست و چون بختم تو در خوابی

تو نیز ای ابر آب خویشتن ریزی اگر هردم

دم از گوهر زنی با چشم دُر بارم ز بی آبی

برو خواجو که تا هستی نباشی خالی از مستی

اگر پیوسته چون چشم بتان در طاق محرابی

بگردان جام و در چرخ آر سرمستان مهوش را

که جز بر خون هشیاران نگردد چرخ دولابی

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها