که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو

خواجوی کرمانی – غزل شماره 791

که بر ز سرو روان تو خورد راست بگو

به راستی که قدی زین صفت کراست بگو

به جنب چین سر زلف عنبر افشانت

اگر نه قصه ی مشک ختن خطاست بگو

فغان ز دیده که آب رخم به رود بداد

ببین سرشک روانم وگر رواست بگو

ز چشم ما به جز از خون دل چه می جویی

وگر چنانک تو را قصد خون ماست بگو

کنون که دامن صحرا پر از گل سمن است

چو آن نگار سمن رخ گلی کجاست بگو

کجا چو زلف کژش هندویی به دست آید

چو زلف هندوی او کژ نشین و راست بگو

چو آن صنوبر طوبی خرام من برخاست

چه فتنه بود که آن لحظه برنخاست بگو

اگر نه سجده برد پیش چشم جادویش

چرا چو قامت من ابرویش دوتاست بگو

کدام ابر شنیدی به گوهر افشانی

بسان دیده ی خواجو گرت حیاست بگو

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها