گهی که جان رود از چشم ناتوان بیرون

خواجوی کرمانی – غزل شماره 767

گهی که جان رود از چشم ناتوان بیرون

گمان مبر که رود مهر او ز جان بیرون

ندانم آن بت کافر نژاد یغمایی

کی آمدست ز اردوی ایلخان بیرون

در آن میان دل شوریده حال من گم شد

که آردم دل شوریده زان میان بیرون

نشان دل به میان شما از آن آرم

که از میان شما نیست این نشان بیرون

سپر چه سود که در رو کشم ز تقوی و زهد

کنون که تیر قضا آمد از کمان بیرون

ز بس که آتش دل خونش از جگر پالود

زبان شمع فتادست از دهان بیرون

حدیث زلف تو تا خامه بر زبان آورد

فکنده است چو مار از دهن زبان بیرون

چگونه قصّه ی شوق تو در میان آرم

که هست آیت مشتاقی از بیان بیرون

چو در وفای تو خواجو برون رود ز جهان

برد هوای رخت با خود از جهان بیرون

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها