دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 714

دل به دست غم سودای تو دادیم و شدیم

چشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم

پشت بر دنیی و دین کرده و جان در سر دل

روی در بادیه ی عشق نهادیم و شدیم

تو نشسته به می و مطرب و ما مست و خراب

مدّتی بر سر کوی تو ستادیم و شدیم

چون دل خسته ی ما رفت به باد از پی دل

همره قافله ی باد فتادیم و شدیم

همچو خواجو نگرفته ز دهانت کامی

بوسه برخاک سر کوی تو دادیم و شدیم

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها