آید ز نی حدیثی هر دم به گوش جانم

خواجوی کرمانی – غزل شماره 636

آید ز نی حدیثی هر دم به گوش جانم

کآخر بیا و بشنو دستان و داستانم

من آن نی ام که دیدی وآوازه ام شنیدی

در من به چشم معنی بنگر که من نه آنم

گر گوش هوش داری بشنو که باز گویم

رمزی چنانک دانی رازی چنانک دانم

من بلبل فصیحم من همدم مسیحم

من پرده سوز انسم من پرده ساز جانم

من باد پای روحم من بادبان نوحم

من راز دار غیبم من راوی روانم

گاه ترانه گفتن عقل است دستیارم

در شرح عشق دادن روح است ترجمانم

عیسی روان فزاید چون من نفس برآرم

داود مست گردد چون من زبور خوانم

در گوش هوش پیچد آواز دلنوازم

وز پرده ی دل آید دستان دلستانم

بی فکر ذکر گویم بی لهجه نغمه آرم

بی حرف صوت سازم بی لب حدیث رانم

پیوسته در خروشم زیرا که زخم دارم

همواره زار و زردم زان رو که ناتوانم

اکنون که صوفی آسا تجرید خرقه کردم

بنگر چو بت پرستان زنّار بر میانم

ببریده اند پایم در ره زدن ولیکن

با این بریده پایی با باد همعنانم

معذورم ار بنالم زیرا که می زنندم

لیکن چه چاره سازم کز خویش در فغانم

وقتی که طفل بودم هم خرقه بود خضرم

اکنون که پیر گشتم همدست کودکانم

خواجو اگر ندانی اسرار این معانی

از شهر بی زبانان معلوم کن زبانم

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها