زهی ز باده ی لعلت در آتش آب زلال

خواجوی کرمانی – غزل شماره 593

زهی ز باده ی لعلت در آتش آب زلال

یکی ز حلقه به گوشان حاجب تو هلال

ندای عشق چو در داد خال مشکینت

به گوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال

تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبی

نهاده بر سر نون خط تو نقطه ی خال

چون در خیال خیال آید آن خیال چو موی

نرفت یکسر مو نقشش از خیال خیال

منال بلبل بیدل چو می شود حاصل

تو را به کام دل از بوستان عشق منال

اگر زکوی تو دورم نمی شوم نومید

چرا که مرد به همّت بُود چو مرغ به بال

تو را حرام نباشد که خون ما ریزی

که هست پیش خداوند خون بنده حلال

چنان به چشمه ی نوش تو آرزومندم

که راه بادیه مستسقیان به آب زلال

ز من چه دید که هر دم که آید از کویت

چو باد بگذرد از پیش من نسیم شمال

رسانده ام به کمال از محبت تو سخن

اگر چه گفته ی خواجو کجا رسد به کمال

شب فراق بگفتیم ترک صبح امید

((جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال)) (1)


واژگان دشوار : 1-این مصراع در دیوان سعدی شیرازی نیز آمده است.

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها