رخت شمع شبستان می نهندش

خواجوی کرمانی – غزل شماره 559

رُخت شمع شبستان می نهندش

لبت لعل بدخشان می نهندش

اگر شد چین زلفت مجمع دل

چرا جمعی پریشان می نهندش

گدایی کز خرد باشد مبرّا

به شهر عشق سلطان می نهندش

چمن دوزخ بود بی لاله رویان

اگر خود باغ رضوان می نهندش

قدح کو گوهر کان است در اصل

به معنی جوهر جان می نهندش

می روشن طلب در ظلمت شب

که عین آب حیوان می نهندش

هر آن کافر که او قربان عشق است

به کیش ما مسلمان می نهندش

وگر بر عقل چیزی هست مشکل

به نزد عشق آسان می نهندش

اگر صاحبدلی خواجو چه نالی

از آن دردی که درمان می نهندش

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها