ز دست این فلک گوژپشت سفله پرست

خواجوی کرمانی – ترجیع و ترکیب شماره 3

فی مرثیة السلطان السعید الشهید ارپه خان و مدح الامیر جلال الدولة و الدین مهدی

ترکیب بند

ز دست این فلک گوژپشت سفله پرست

کدام سر که نرفتست عاقبت از دست

اگر نهی ز شرف بر سر کواکب پای

به زیر پای حوادث کند سپهرت پست

سکندر ار چه به مردانگی جهان بگشود

به وقت کوچ به ناکام بار رحلت بست

تهمتن ار غم این هفتخوان خلاص نیافت

سیامک از کف این دیو کینه جوی نجست

غبار دل چه نشیند چو گرد محنت خاست

ز ملک و مال چه خیزد چو شمع عمر نشست

چو ساقی فلکت می ز هفت جام دهد

چو جم کشند به یک دم به خوابگاهت مست

ز سردمهری گیتی نگر که در هیجا

به تیر چرخ روان امیرزاده بخست

 

جلال دولت و دین آفتاب برج جلال

مه سپهر معالی سپهر مهر کمال

 

علم ز پای درآمد چو شاه پیدا نیست

جهان سیاه بپوشد چو ماه پیدا نیست

از آن ز قلب نیارد برون شدن که ز خون

ز بس که سیل روانست راه پیدا نیست

اگر چنانک سپاه غمش جهان بگرفت

عجب مدار که حد سپاه پیدا نیست

ز درد دل به صبوری پناه نتوان برد

به هیچ روی چو پشت و پناه پیدا نیست

بوی خیال که آید هلال در دیده

که روی چرخ ز بس دود آه پیدا نیست

از این میان نتوان بر کران فتادن از آنک

شکست کشتی و جای شناه پیدا نیست

کجا پگاه برآید شه فلک کو را

ز آتش جگرم صبحگاه پیدا نیست

 

برفت مهره ام از دست و زخم مار بماند

بریخت گلبن و در دیده نوک خار بماند

 

گذشت قافله ی شام شاه خاور کو

ملولم از شب دیجور ماه انور کو

ستارگان چو ز چشم زمانه افتادند

بگوی روشنم آخر که شاه خاور کو

شبست و لشکریان میزنند کوس نزول

فروغ مشعله ی خیل و شمع لشکر کو

چو ارغوان شده ام غرق خون و پیدا نیست

که آن شقایق سیراب ناز پرور کو

بر آفتاب حوادث دلم چو لاله بسوخت

بگوی راست که آن سرو سایه گستر کو

چو بازگشت ز پیکار موکب منصور

در آن میان علم شاه شیر پیکر کو

کنون که لشکر یاجوج غم جهان بگرفت

مگوی سدّ سکندر بگو سکندر کو

 

هنوز طوطیش اندیشه از غراب نداشت

شب سیاه دلش قصد آفتاب نداشت

 

زهی چو سرو خرامان ز بوستان رفته

تمام ناشده چون ماه از آسمان رفته

چو غنچه جامه ی جان کرده چاک و زین گونه

چو لاله با دل پر خون ز بوستان رفته

کمین گشوده و اقبال در کمند اجل

کمان کشیده و چون ناوک از کمان رفته

به کام دوست برون رانده باد پای و چو باد

به کام دشمن از این تیره خاکدان رفته

ز داغ آنکه روانت ز تاب تیغ بسوخت

چو آب خون دل از دیده ها روان رفته

ندیده پیر راستی چو تو سروی

ز باغ عمر نخورده بر و جوان رفته

چو شاه گل به هزیمت ز تختگاه چمن

ز پیش کوکبه ی باد مهر جان رفته

 

نشسته اند همه سروران درین ماتم

بریده اند به سوگ تو گیسوان علّم

 

بدین صفت که چو پرچم کنی سراندازی

که بیندت که دگر سر چو نیزه بفرازی

نگفتمت که بود جای طعنه بر گهرت

چو با بلارک هندی کنی زبان بازی

چگونه صید عقاب اجل شدی چو مرا

محقق است که عنقای تیز پروازی

گرت به خون جگر غسل میدهند رواست

که هم شهید نهندت به شرع و هم غازی

چو هست تاج سر اختران ز گوهر تو

چو گنج در دل خاک از چه جایگه سازی

سزد که خسرو خنجر کش فلک هر روز

چو شمع بر سر خاکت کند سراندازی

دمی نمی رود از گوش جانم آوازت

که با عنادل بستان جان هم آوازی

 

شدی و چشمه ی خونم ز چشم بگشادی

بقا به چشمه ی خورشید سایه ور دادی

 

امیر معدلت آئین جلال دولت و دین

فروغ دیده ی اکوان و حاصل تکوین

سهیل برج شرف مهدی مسیح نشان

عقیق درج امارت کلیم خضر نشین

فضای بزمگهش صحن بوستان بهشت

طناب بارگهش تاب زلف حور العین

نواله گیر درش سرکشان دور زمان

سقاطه چین رهش خسروان روی زمین

بر درایت او پیر عقل بی تدبیر

برِ تمکن او کوه قاف بی تمکین

زدوده خنجرش از جوشن کواکب زنگ

ربوده ناوکش از ابروی ممالک چین

مخدرات فلک کرده ز اکتساب شرف

غبار موکب او کحل چشم عالم بین

 

سپهر سر زده خاشاک روب راهش باد

قمر نمونه ای از قبه ی کلاهش باد

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها